تبليغاتX
کوزت
هنری.فرهنگی درد و دل و نقاشی
 حقیقت
سلام

اولش ما آدما با گریه پا به این زمین میذاریم بعدش ....یعنی ما برای اومدن به این دنیا حق انتخاب نداریم...برای رفتن و تموم کردنشم هیچ حقی نداریم ...به نظر من بی معناست که ما به دنیا میاییم ولی بهتره حتی اگه از زندگیمون راضی هم نیستیم هدفی داشته باشیم بیهدف مردن خیلی دردناکتره...!

اصلا خوب نیست که بعد از مرگمون آدما متاسف بشن و بگن هی .... فلانی برا چی زندگی میکرد . بهتره بعد از مرگمون کسایی باشن که بیان رو قبرمون شمعدونی بذارن...!

بعضیا چشماشونو رو حقیقت بستن و فقط چیزایی رو که از بقیه از آدمایی که حتی خیلیا قبولشون ندارن می پذیرن و هیچ عقیده و نظری از خودشون ندارن.

چرا ما آدما همیشه سعی کردیم شنونده باشیم به نظرم اگه ما اندیشه ی درستی داشته باشیم بقیه هم میخوان که حرفای مارو بشنون....!

قبل از هرچیز این خود آدمه که باید خودشو قبول کنه اون موقع دیگه مجبور نیست برای اثبات حقیقت وجودش دروغ بگه طوری که خودشم باور کنه.

بعضی آدما برای اینکه بقیه دوستشون داشته باشن مترسک بودنو انتخاب کردن یه سیرک به تمام معنا ...دریغ ازینکه آدمایی که دارن بهشون میخندن همون موقعم فراموششون کردن ...اونا نمیدونن که اون آدما همون لحظه هم شیفته ی نقابشون هستن نه خودشون ... تلاش کردن برای اثبات حقیقت یعنی هیچ کاری برای آدما نکنی...یعنی خودت باشی حتی خود نفرت انگیزت حتی خود بدت اما واقعیت خودت...واقعیت خودت ....


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مهسا تحسینی در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390  |
 و اما عشق
رابرت برانینگ؛

عشق را از زمین بگیرید !

چه می ماند! به جز یک گور بزرگ

              برای دفن کدن همه ما....!

|+| نوشته شده توسط مهسا تحسینی در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389  |
 پندانه
هرگز قانع نباش ولی شاکر باش!

حس همدردی ات را بیشتر کن !

اندکی خوبی را حتی در وجود آدمهای بد ببین !

هرگز آرزو مکن که خدا را جز در همه جا در جایی دیگر بیابی !

بدون جلب توجه متفاوت باش!

حرف زدن درباره مردم...؟ بله...! بدگویی از آنان...؟ هرگز...!

|+| نوشته شده توسط مهسا تحسینی در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389  |
 باران
نیا باران زمین جای قشنگی نیست

من از جنس زمینم خوب میدانم

که اینجا جمعه بازار است

و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند

د اینجا قدر مردم را به جو اندازه میگیرند

در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان دربه در اندازه میگیرند

نیا باران زمین جای قشنگی نیست

|+| نوشته شده توسط مهسا تحسینی در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389  |
 دچار
چرا گرفته دلت؟

مثل آنکه تنهایی

چقدر هم تنها!

خیال میکنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستی.

دچار یعنی عاشق!

و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد

چه فکر نازک غمناکی!

دچار باید بود...!

|+| نوشته شده توسط مهسا تحسینی در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389  |
 آدم های بزرگ
کسانی که خود بسیارند

نیازی به هموطن ندارند

کسانی که خود آزادند

از زندان به ستوه نمی آیند

آدمهای اندکند

که به ازدحام محتاجند......

|+| نوشته شده توسط مهسا تحسینی در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389  |
 
 
بالا